61-سرکلاژ
سلام ، رستم کوچولوی شیطون و بازیگوش مامانی
(ببین مامانی برای خاطر جوجه خروسه چه کارهایی که نکرده....)
سلام به همه ی دوستی های خوب خودم ، فقط اومدم بنویسم که حالم خوبه و شنبه صبح عمل سرکلاژ با موفقیت انجام شد ، ی مقداری درد دارم ولی اصلا اونجوری که خودم فکر میکردم نبود.....
خیلی برای خودم گندش کرده بودم ،
صبح که داشتیم میرفتیم برای عمل مامانم به زور ی آب پرتقال آب گرفت و داد خوردم
و با هزار و یک استرس رفتیم بیمارستان شاید باورتون نشه اما از بار اولی که رفتم بیمارستان و عمل نشدم بیشتر استرس گرفته بودم....
انقدرحالم بد شده بود که همین جوری میلرزیدم ،منو بردن حاضر شم ، ی پرستار اومد لباسای مخصوص بیمارستان رو واسم اورد و گفت لباساتو عوض کن ، بیچاره خانم خوبی بود اما من حالم زیاد خوش نبود، دیدم همینجوری جلوم وایساده داره منو نگاه میکنه ....میگه زود باش دیگه ، بذار کمکت کنم ،
من :خانم نمیخاد شما برو خودم عوض میکنم
،
پرستار: خوب عوض کن!
دیدم همینجوری وایساده مجبور شدم جلوش همه لباسامو بکنم و عوض کنم . کلی هم عصبانی شدم بیدلیل
،
گفت رو تخت بخواب ، واسم سرم زدن و ی قرص دادن با آب میوه که بخورم ، رو تخت دراز کشیده بودم ، میلرزیدم و خودمو نفرین میکردم که عجب غلطی کردم....وکم مونده بود که برای بار دوم پشیمون بشم
...
اینبار مثل اینکه تنها مریض اون ساعت فقط خودم بودم ....،انقدر میترسیدم که پرستاره خندش گرفته بود و آخر سر بهم گفت تو با این دل و جرات چجوری میخای زایمان کنی؟؟؟؟!!!!
منم که تا به حال به زایمان اصلا فکر هم نکرده بودم بدون فکر گفتم خوب معلومه سزارین با بیهوشی کامل که هیچی حس نکنم
پرستار هم خندید و گفت فکر کردی سزارین درد نداره؟؟ ۷ تا لایه شکم رو میبرن و میدوزن....اتفاقا اون دردش بیشتره و بعد عمل خودشو نشون میده....
من:
......
پرستار: خوب حالا بگو چند سالته که انقدر سوسولی ! (البته به شوخی گفت)
من:۲۰ - ببخشید دکتر کی میاد؟
پرستار: میاد خانومی عجله نکن....
منه اشکم دمه مشک هم بعد از رفتن پرستار و تنها شدن باز گریم گرفته بود.....
نمیدونم چقدر منتظر شدم تا دکترم اومد و با امدنش کلی انرژی گرفتم ، نمیدونم چه سریه اما اینجور مواقه که میرسه فقط دوست داشتم بپرم و بغلش کنم ، کلی باهام شوخی کرد و خندید و حواسم و از عمل و همه چی پرت کرد و گفت بعد از این عمل خیلی از ریسک ها برای رستم کوچولوت از بین میره و اصلا هیچ دردی رو حس نمیکنی و هیچی نمیشه....
ی تخت دیگه اوردن و گذاشتنم روی اون و پیش به سوی اتاق عمل ،
اتاق عمل رو که دیدم دیگه رسما حالم بد شد ، نه مثل قبل ی چیزی بدتر از اون ، تاحالا تو عمرم گذارم به اتاق عمل نیوفتاده بود.....،
خانم دکتر که رفت بیرون من همینجوری دراز کش و با ترس داشتم گوشه کنار اتاق رو نگاه میکردم که ی چند دقیقه بعد ی دختری اومد تو ، شادترین و بشاش ترین چهره ها رو داشت و کلی باهام گپ زد ، چشمای آبی و موهای تقریبا بور ، انصافا خیلی خوشگل بود.... باهم راجب درس و دانشگاه و ... حرف زدیم ، بی هوشی خونده بود و کلی هم شوخ بود، بهش گفتم خیلی خوشگلی خندید و گفت استادم هم به خاطر همین خوشگلی سری بهم مدرک داده و منم بدون امتحان قبول شدم ....
گفتم خدا شانس بده.....
آهان ، من بیهوشی عمومی انتخاب کرده بودم ، و اصلا روی اپیدورال نمیتونستم فکر کنم....خانم دکتر که اومد حس کردم که تو دلم داره ذوق ذوق میکنه .....انقدر استرس داشتم که حالم بد شد و بدون اراده هرچی آب میوه خورده بودم برگردوندم
....کلی هم شرمنده شدم
از روی همه و باز گریم گرفت
واقعا دست خانم دکتر درد نکنه که با صبوری همه چی رو با خنده تحمل میکرد و خم به ابرو نمیوورد....
بدش هم که ماسک بی هوشی ....تا ۴ شمردم و دیگه هیچی نفهمیدم تا لحظه ای که گیج و منگ به هوش اومدم و داشتن میزاشتنم روی تخت چرخدار تا ببرنم اتاقم،
اولین حسی که داشتم ی حس سوزش و تیر کشیدن بود و بدش هم خشکی وحشتناک گلوم و سر درد شدید
،
گذاشتنم تو اتاقم ، مامانم هم باهام اومد ، باهام حرف میزد اما من هنوز کمی منگ بودم، خیلی تشنم بود و از خشکی گلوم حس میکردم که با خنجر دارن هنجرم رو میبرن ، هر آب دهانی که قورت میدم عین چاقو بود،...
پرستار هم اومد بالای سرم و بهم آب میوه داد و کلی باهام حرف زد ، یکمی درد داشتم اما بیشترش سر درد بود ، به درخواست خودم ی مسکن هم تزریق کردن وگرنه خانم پرستار میگفت که نیازی به مسکن نیست
اینها از بخش های بدش بود اما بهترین بخشش!!!
صدای شنیدن قلب جوجوم بود که پرستار وقتی اومد نوار قلبت رو چک کنه ازش خواستم تا صدای قلبتو واسم بزاره و منم کلی عشق کردم.....![]()
انقدر قلب نازت تند تند میزد جووجولوو.....
مامانی عاشقته پسرم ....![]()

هم از بخش بدش واست گفتم و هم بخش خوبش
حالا بزار از عوارض عمل و حالم تو این چند روزه بگم
بدجوری دچار حالت تهوع و سرگیجه شدم ، تقریبا هرچی که میخورم باز بالا میارم ، از این بابت باز دوباره دارم زجر میکشم....
بهتر شده بودم یکمی اما باز شورو شد ،
زیر شکمم هم درد دارم و گاهی اوقات به شدت تیر میکشه ،.. مثل درد پری میمونه ....بعضی وقتها هم میزنه به پشت شکم
فردای عمل از شدت درد یه استامینوفن خوردم چون هیچ مسکن دیگه ای نداشتیم ....نمیخواستم چیزی بخورم اما درد فشار اورد بهم ....
خونریزی هم دارم که اینو دکتر گفته طبیعی هستش
بیچاره مامانم امروز با هزاران امید واسم سوپ درست کرد حتا یک قاشقش هم نتونستم لب بزنم.....
راستی جوجه ! شما روز عمل حتا ی تکون هم نخوردی البته تکنعت زییفه اما اگه دقت کنم متوجه میشم ....
واسم عجیبه ....
گرچه میدونم که سالمی فسقلی
....
خلاصه که جونم برات بگه که کلن دردهای من بهتر نشود که هیچ بدتر هم شده.،...حداقل خیالم راحته که این عمل شاید به ضرر مامان بوده از بابت درد کشیدن و ....اما صد در صد به نف تو بوده...
مامان رستایی که از ی آمپول میترسید ببین به خاطر رستمش چقدر نترس شده که رفته برای عمل!!!
(بگید ماشالله
!) .

راستی زهره جون میبینی توروخدا حالا همه به این وروجک میگن رستم!!!
لقب آقا بهادر گوگولی رسیده به شما جوجه خروس!!!
از همتونم ممنونم که تو این مدت کلی به فکرم بودید ، خیلی خیلی دوسسستون دارم




61-سرکلاژ 

