جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

61-سرکلاژ

1392/2/10 16:44
نویسنده : 💚رستا💙
14,119 بازدید
اشتراک گذاری

11900000

08700000سلام ، رستم کوچولوی  شیطون و بازیگوش مامانی
(ببین مامانی برای خاطر جوجه خروسه چه کارهایی که نکرده....)
سلام به همه ی دوستی های خوب خودم ، فقط اومدم بنویسم که حالم خوبه و شنبه صبح عمل سرکلاژ با موفقیت انجام شد ، ی مقداری درد دارم ولی اصلا اونجوری که خودم فکر میکردم نبود.....
خیلی برای خودم گندش کرده بودم ،
صبح که داشتیم میرفتیم برای عمل مامانم به زور ی آب پرتقال آب گرفت و داد خوردم 99419_greenbeer.gifو با هزار و یک استرس رفتیم بیمارستان شاید باورتون نشه اما از بار اولی که رفتم بیمارستان و عمل نشدم بیشتر استرس گرفته بودم....
انقدرحالم بد شده بود که همین جوری میلرزیدم  ،منو بردن حاضر شم ،  ی پرستار اومد لباسای مخصوص بیمارستان رو واسم اورد و گفت لباساتو عوض کن ، بیچاره خانم خوبی بود اما من حالم زیاد خوش نبود، دیدم همینجوری جلوم وایساده داره منو نگاه میکنه ....میگه زود باش دیگه ، بذار کمکت کنم ،
من :خانم نمیخاد شما برو خودم عوض میکنم 241719_pfft2.gif،
پرستار: خوب عوض کن!
دیدم همینجوری وایساده مجبور شدم جلوش همه لباسامو بکنم و عوض کنم . کلی هم عصبانی شدم بیدلیل142719_iolaax0fo7j3d6d9.gif ،
گفت رو تخت بخواب ، واسم سرم زدن و ی قرص دادن با آب میوه که بخورم ، رو تخت دراز کشیده بودم ، میلرزیدم و خودمو نفرین میکردم که عجب غلطی کردم....وکم مونده بود که برای بار دوم پشیمون بشم 580019_stoneage.gif...
اینبار مثل اینکه تنها مریض اون ساعت فقط خودم  بودم ....،انقدر میترسیدم که پرستاره خندش گرفته بود و آخر سر بهم گفت تو با این دل و جرات چجوری میخای زایمان کنی؟؟؟؟!!!!
منم که تا به حال به زایمان اصلا فکر هم نکرده بودم بدون فکر گفتم خوب معلومه سزارین با بیهوشی کامل که هیچی حس نکنم
پرستار هم خندید و گفت فکر کردی سزارین درد نداره؟؟ ۷ تا لایه شکم رو میبرن و میدوزن....اتفاقا اون دردش بیشتره و بعد عمل خودشو نشون میده....
من:220519_monkey.gif......
پرستار: خوب حالا بگو چند سالته که انقدر سوسولی ! (البته به شوخی گفت)
من:۲۰ - ببخشید دکتر کی میاد؟
پرستار: میاد خانومی عجله نکن....
منه اشکم دمه مشک هم بعد از رفتن پرستار و تنها شدن باز  گریم گرفته بود.....
نمیدونم چقدر منتظر شدم تا دکترم اومد و با امدنش کلی  انرژی  گرفتم ، نمیدونم چه سریه اما اینجور مواقه که میرسه  فقط دوست داشتم بپرم و بغلش کنم ، کلی باهام شوخی کرد و خندید و حواسم و از عمل و همه چی پرت کرد و گفت بعد از این عمل خیلی از ریسک ها برای رستم کوچولوت از بین میره و اصلا هیچ دردی رو حس نمیکنی و هیچی نمیشه....
ی تخت دیگه اوردن و گذاشتنم روی اون و پیش به سوی اتاق عمل ،
اتاق عمل رو که دیدم دیگه رسما حالم بد شد ، نه مثل قبل ی چیزی بدتر از اون ، تاحالا تو عمرم گذارم به اتاق عمل نیوفتاده بود.....،
خانم دکتر که رفت بیرون من همینجوری دراز کش و با ترس داشتم گوشه کنار اتاق رو نگاه میکردم که ی  چند دقیقه بعد ی دختری اومد تو ، شادترین و بشاش ترین چهره ها رو داشت و کلی باهام گپ زد ، چشمای آبی و موهای تقریبا بور ، انصافا خیلی خوشگل بود.... باهم راجب درس و دانشگاه و ... حرف زدیم ، بی هوشی خونده بود و کلی هم شوخ بود، بهش گفتم خیلی خوشگلی خندید و گفت استادم هم به خاطر همین خوشگلی سری بهم مدرک داده و منم بدون امتحان قبول شدم ....
گفتم خدا شانس بده.....
آهان ، من بیهوشی  عمومی انتخاب کرده بودم ، و اصلا روی اپیدورال نمیتونستم فکر کنم....خانم دکتر که اومد حس کردم که تو دلم داره ذوق ذوق میکنه .....انقدر استرس داشتم که حالم بد شد و بدون اراده هرچی آب میوه خورده بودم برگردوندم737819_gargleblasterf.gif ....کلی هم شرمنده شدم 661619_gen152.gifاز روی همه و باز گریم گرفت
واقعا دست خانم دکتر درد نکنه که با صبوری همه چی رو با خنده تحمل میکرد و خم به ابرو نمیوورد....
بدش هم که ماسک  بی هوشی ....تا ۴ شمردم و دیگه هیچی نفهمیدم تا لحظه ای که گیج و منگ به هوش اومدم و داشتن میزاشتنم روی تخت چرخدار تا ببرنم اتاقم،
اولین حسی که داشتم ی حس سوزش و تیر کشیدن بود و بدش هم خشکی وحشتناک گلوم و سر درد شدید697119_drooler.gif ،
گذاشتنم تو اتاقم ، مامانم هم باهام اومد ، باهام حرف میزد اما من هنوز کمی منگ بودم، خیلی تشنم بود و از خشکی گلوم حس میکردم که با خنجر دارن هنجرم رو میبرن ، هر آب دهانی که قورت میدم عین چاقو بود،...
پرستار هم اومد بالای سرم و بهم آب میوه داد و کلی باهام حرف زد ، یکمی درد داشتم اما بیشترش سر درد بود ، به درخواست خودم ی مسکن هم تزریق کردن وگرنه خانم پرستار میگفت که نیازی به مسکن نیست
اینها از بخش های بدش بود اما بهترین بخشش!!!
صدای شنیدن قلب جوجوم بود که پرستار وقتی اومد نوار قلبت رو چک کنه ازش خواستم تا صدای قلبتو واسم بزاره و منم کلی عشق کردم.....
انقدر قلب نازت تند تند میزد جووجولوو.....
مامانی عاشقته پسرم ....


هم از بخش بدش واست گفتم و هم بخش خوبش
حالا بزار از عوارض عمل و حالم تو این چند روزه بگم 
 03600000بدجوری دچار حالت تهوع و سرگیجه شدم ، تقریبا هرچی که میخورم باز بالا میارم ، از این بابت باز دوباره دارم زجر میکشم....
بهتر شده بودم یکمی اما باز شورو شد ،
03600000زیر شکمم هم درد دارم و گاهی اوقات به شدت تیر میکشه ،.. مثل درد پری  میمونه ....بعضی وقتها هم میزنه به پشت شکم
03600000فردای عمل از شدت درد یه استامینوفن خوردم چون هیچ مسکن دیگه ای نداشتیم ....نمیخواستم چیزی بخورم اما درد فشار اورد بهم ....
03600000خونریزی هم دارم که اینو دکتر گفته طبیعی هستش
03600000بیچاره مامانم امروز با هزاران امید واسم سوپ درست کرد حتا یک قاشقش هم نتونستم لب بزنم.....
03600000 راستی جوجه ! شما روز عمل حتا ی تکون هم نخوردی البته تکنعت زییفه اما اگه دقت کنم متوجه میشم ....
واسم عجیبه ....
گرچه میدونم که سالمی فسقلی12119_ayxcgtywhbowsobe.gif ....
خلاصه که جونم برات بگه که کلن دردهای من بهتر نشود که هیچ بدتر هم شده.،...حداقل خیالم راحته که این عمل شاید به ضرر مامان بوده از بابت درد کشیدن و ....اما صد در صد به نف تو بوده...
مامان رستایی که از ی آمپول میترسید ببین به خاطر رستمش چقدر نترس شده که رفته برای عمل!!!
(بگید ماشالله446219_prispallsmile.gif!) .

 

راستی زهره جون میبینی توروخدا حالا همه به این وروجک میگن رستم!!!
لقب آقا بهادر گوگولی رسیده به شما جوجه خروس!!!

از همتونم ممنونم که تو این مدت کلی به فکرم بودید ، خیلی خیلی دوسسستون دارم

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (29)

یه نی نی توو خواب و رویا
10 اردیبهشت 92 16:50
خدارو شکر رستا جون ئیگه خیالت راحت باشه عزیزم


مرسی عزیزه دلم اره خیالم بابت رستم کوچولو راحت شد!
حمیده
10 اردیبهشت 92 17:10
خوب خدا رو شکر که نگرانی هات بر طرف شد....
الهییییییییییییییییییییی
کی میشه این چند ماه هم بگذره عکس اون آقا رستمت رو بزاری تو این وبت.
راستی این آقا رستم هنوز رسماً اسم دار نشدن آیا؟
الهی قربون اون تاپ تاپهای قلب کوچولوت رستم کوچولوی مامان رستا...



قررررررررررررررربونت برم حمیده جون ، عزیزم نه هنوز این آقای ما فلا همین رستم کوچولو میمونه تا زمانی که فکر مامانش ی کوچولو به کار بیوفته ،
در ثانی خدا نکنه گلم ،
انقدر که تو مهربون و خوبی که آدم شرمنده میشه
مامان ریحان عسلی
10 اردیبهشت 92 18:32
سلام
خداروشکر که خوبی رستا جون خیلییییییییی بفکرت بودم و نگران ایشالا که این دوران باقی مونده بسلامتی تموم بشن و رستم کوچولو البته به گفته ی خودت بپره بیاد بغلت
حالا که می خوای سزارین کنی بی حسی رو انتخاب کن بذار اون لحظه ایی که نی نی ات بدنیا میاد رو ببینی خیلی لذت بخشه
جانیار اسم قشنگیه مخصوصا که به اسم باباشم میاد دیگه کم کم باید فکر یه اسم خوب باشی بهش فک کن
و در پایان
******************

*;%”*
*%;;%”*
*;%*;%”*.
*;*;%;*%*,
)i(
( )
این دسته گلم تقدیم به تو ، روزت مبارک


والا هنوز به تنها چیزی که درست حسابی فکر نکردم زایمانه....
نمیدونم راستش باید دقیق فکر کنم و همه ی جوانب رو بسنجم
در مورد اسم هم حق با توئه بایاس زودتر به فکر ی اسم خوبی باشم....
ی لیستی تهیه کردم با همکاری زانیار ، از بینشون یکی رو انتخاب میکنم ، قبول داری که انتخاب اسم خیلی سخته؟
شاید ی نظر سنجی هم کردم اما در آخر تصمیم با خودمه ، به قول مامانم و ی سری از دوستام فامیلی از پدر اسم از مادر!!!
واااای مرسی سیما جون کلی ذوق میکنم وقتی یکی بهم تبریک میگه !!! هنوز عادت ندار
هدیه
10 اردیبهشت 92 18:46
سلام گلم
خوب خدا رو شکر که حالت خوبه عزیزم
الهی خاله قربون اون رستم کوچولوی با مزه بره که همه چیزش مایه افتخاره
مواظب خودت باش گلم
دلم برات یه ذره شده ودلم
می خواد باهات حرف بزنم
مواظب خودت و رستم کوچولوی خاله باشییییییییییییییییییییی یا
با شه
مواظب خودت باش
گلم
دوست دارم عزیزم


ملسی خاله جون مهلبونم منو مامانم هم خیلی شما لو دوفست دالیم!
رضوان مامان رادین
10 اردیبهشت 92 20:40
دیگه خیالت بابت رستم کوچولو راحت شد...
راستی گلم روزت مبارک


بله دقیقا همینطوره....مرسی عزیزم روز شما هم مبارکککککککککککککک*
نیلوفر
10 اردیبهشت 92 23:08
سلام عزززززززززززززززیزززززززززم
خدا رو شکر که سرحالی،کلی نگرانت بودم
عجب مامان فداکاری داره این کوچولوووووووووووووو
راستی عزیزم روززززززززززززززززت مبارک با هزار تا بوس


سلام نیلوفر جون ، قررررررررررررربونت برررررررررررررم من ، وااااااااااااای مرررررررررررررررررررسی عزیزم ،
روزه زن هم به شما مبارک باشه..........(وای نمیدونی چقدر خوشحال میشم یکی بهم تبریک میگه!)خیلی حسه جالبیه
مهسا مامان ♥آرنیکا♥
11 اردیبهشت 92 0:23
پس بلاخره خیالت از بابت رستم کوچولو راحت شد..خداروشکر
فعلا بزار 2_3 ماه بگذره تو انتخاب اسم عجله نکن عزیزم یه دفعه میبینی خدا یه اسم قشنگ رو میزاره تو دلت و بی برو برگرد انتخابش میکنی
خیلی خیلی خوشحالم که عملت موفق بوده..واقعا منم مثل توم حتی از آمپولم میترسم فقط موندم چطور می خوام زایمان کنم


چشم عزیزم فلا یک لیسته طویلی تهیه کردم با همسری که حالا حالا ها انتخاب یکیش طول میکشه! ممنون از لطفت مامانی آرنیکاای خوشگلزیاد مثل من بهش فکر نکن ، فقط به این فکر کن که روزی که دخترت بیاد بغلت چه روز با شکوهیه ، من که دوره زایمان طبیی رو خط کشیدم ، در توان من نیست ، حالا موندم بین سزارین با بیهوشی کامل یا اپیدورال!
مامان ریحان عسلی
11 اردیبهشت 92 1:14
خواهش می کنم رستا جون
نه دیگه ایشالا یکمی که بهتر شدی شروع کن به کارای سیسمونی و انتخاب اسم همه چی رو نذار واسه روزهای آخر یهو مثه من کیسه آبت پاره میشه و حسابی گند میزنه به برنامه ریزیت


وااااااااااااای گفتی سیما جون ، دلم لک زده برای ی خرید درست و حسابی .....اگه این مشکلات بارداری بزاره...
ی سری برنامه ها دارم حالا ببینم چی پیش میاد، تو برای چی کیسه ی ابت پاره شد؟ وای خیلی وحشتناکه....
مامان یاسمن و محمد پارسا
11 اردیبهشت 92 8:20
مادر، کانون عاطفه و مهر است و ظرفیت و شکیب کمتری برای تحمل ناگواری ها دارد، لطافت طبعش و ضعف طبیعی او از یک سو، و ناتوانی های فرساینده ای که از به دنیا آوردن فرزند و دیگر رنج ها در او پدید آمده است از سوی دیگر، او را به شدت ناتوان می کند. بی شک او شایسته تکریم، نوازش، عطوفت و خدمت است.عزیزم روزت مبارک
…………………………………………………….



سلام عزیزم ، مرسی مامانی گل روزه شما مادر نمونه و مهربون ۲ تا فرشته ی ناز مبارک باشه، کللی میبوسمت
مامان آوش و آویسا
11 اردیبهشت 92 9:22
خدارو شکر رستای گلم که خودتو نی نی خوبید. راستی روزت مبارک مامان کوچولو


مرسسسسسسسسسسسسسسسسی عزیزم
مامان یاسمن و محمد پارسا
11 اردیبهشت 92 10:15
خدا را شکر حالتون خوبه هرروز میومدم سر می زدم ایشالاه به سلامتی


وااااااااااااای چی بگم از لطف های بیکرانت، مرسی که به فکرم بودی عزیزم ، حداقل الان ی کمی خیالم راحت تر شده ....
الهام مامان علیرضا
11 اردیبهشت 92 10:42
خداروشکر که خوبی عزیزم
ایشالا به زودی همه دردها تموم میشه و خیالت راحت میشه.
روزت هم مبارک عزیزم



مرسی مامانی علیرضای نازنین ، روزز زیبای شما هم مبارککککککککککککککککک ، نا گفته نمونه که الان خودم هم احساس آرامش دارم دیگه هر کاری که از دستم با میومد برای بچم انجام دادم
اب نبات
11 اردیبهشت 92 11:36
سلام عزیزم روزت مبارک خدا رو شکر که حال جفتتون خوبه ..از این که به وبم سر زدی سپاسگزارم خوشحال شدم ممنونم ..در ضمن هیچ رمزی برام نفرستادی اگه لطف کنی دوباره بفرستی ممنونم میشم مامانی مهربون


چشم عزیزم الان میفرستم
ياسمن
11 اردیبهشت 92 12:07
سلام رستا جون.خدا رو شكر كه عملت خوب بود.من رمزتو خونه بودم داشتم الان شمالم و يادم نيست.ممنون ميشم بهم بدي.راستي روزت مبارك.جواب ازمايش من 7روز ديگه مياد..


سلام یاسمن جونی خوبی عزیزم؟مرسی که به یادم بودی؟ روزت مبارککککککککککککککک خانومی، اصلا نگران نباش من چشم به چیزی آب نمیخوره ، ایشالله که مشکلی نیست . باشه الان میام پیشت عزیزم،
مهری
11 اردیبهشت 92 15:51
سلام رستا جون خوشحالم که خوبی. فکر کنم فقط بین دوستات منم که تو حال و هوای نی نی نیستم امای مطالب همتون خیلی برام جذابه. من تا حالا 2 بار اتاق عمل رفتم . واقعا وحشتناکه . یه بار حدود 6 ساعت عمل طول کشید و وقتی اومدم بیرون همه اطرافیانم گریه می کردند. هیچ وقت صدای گریه های مامانم تو حالت به هوش اومدن فراموش نمی کنم. واقعا بهش زیر پای مادران است.


شما هم ایشالله زودی نینی دار شی ! فلا اول عروسی!!! چرا رفته بودی اتاق عمل عزیزم؟
مامان ازاده
11 اردیبهشت 92 17:25
خدا رو شکر رستا جون که حال جفتتون خوبه روزت مبارک عزیزم مواظب خودتون باش
زينب مامان فرشته اسموني اميرعباس
12 اردیبهشت 92 0:09
سلام عزيزم خدارو شكر كه خوبي انشالله رستم نازتو صحيح و سالم له دنيا بياريش


مرسسسسسسسسسسسسسسی زینب خوبم،*
امیر حسین و مامانش
12 اردیبهشت 92 1:02
ایجونم رستمی خاله جون
جفتتون رو دوست دارم و عاشقتونم
بوس و ارزوهایهخوب برایه تو و نی نی گولو


من هم عاشق تو و امیرت هستم عزیزم ، بهترین آروزااها برای هممون!
مامان ریحان عسلی
12 اردیبهشت 92 11:31
خود به خود پاره شد وقت زایمانم شده بود دیگه ریحانم می خواست زودی بیاد بغل مامانش



ای جان!!! حتما به غیر از استرس و دردش اون لحظه خیلی حس خوبی داشتی!!! من که بهش فک میکنم ضربان قلبم میره رو هزار!!!
زهره
12 اردیبهشت 92 15:45
روزت مبارک مامان شجاع

عزیزم میدونستم بالاخره موفق میشی تصمیم درست بگیری

ماده ی بیهوشی دادی به بچه میخواستی پشتک وبارو هم واست بزنه

اگر کمی دیر اومدم ویندوزم مشکل پیدا کرده ببخشید اونقدر دوستهای خوب پیدا کردی که جامون خالی نمیمونه آفرین به همشون


مرسسسسسسسسس زهره جونم ، آره اینجا کلی دوست پیدا کردم همه شون خیلی خوب و مهربونن اما خداییش هچکی تو نمیشه! مواظب رستم کوچولوت هم هستم، راستی اون رستم اصلیو خواهر گلش رو از طرف من ببوسسسسسسس
مامان عاطفه
12 اردیبهشت 92 16:26
خدا رو شکر عزیزم.خیلی برات دعا میکردم،بازم مراقب باش تا این نی نی گولو بیاد...


همیشه بهم لطف داشتی دوست جون خوبم
مامان دوقلوها(حســـــین_حســـــام)
12 اردیبهشت 92 17:08
ســــــلام رستا جونم خوبی قربونت برم وای خدا رو شــــــکر
به خدا خیلی نگرانت بودم ولی با این دو وروجک نمیتونستم بهت سر بزنم
عزیز دلم بهترین ها رو برایت خواستارم دوستون دارم خیلی زیاد


سالم مریم جونم ، خوبی عزیزم؟ قررررررررررررررربونت برم من درکت میکنم خانومی ، از طرف من فسقل هارو ببوس ، تازه یکم که بگذره از اینم که هستن شیطون تر میشن ، واااااااااااای عاشقشونم
مامان ازاده
13 اردیبهشت 92 12:34
من چرا واست نظر میذارم نمیاد؟چرا نظرای من می پره؟خوبی رستا جون-خدا رو شکر که بخیر گذشت-اینطوری واسه جفتتون بهتر بود-مواظب خودت باش و بیشتر استراحت کن
مامی آرمان (خاله زری )
13 اردیبهشت 92 15:32
آخی عزیزم همیشه میام و بلاگتو میخونم از نوشتن های ساده و بی غل و غشت خوشم میومد.
همیشه دوست داشتی دخمل بیاری حالا یه گل پس داری بهت قول میدم همون جور که قبلا نوشتم وقتی به دنیا میاد میفهمی که فرقی نداره . خدا نگهش داره .
خوشحالم که سرکلاژ به سلامتی تموم شد امیدوارم رستم کوچولوت به سلامتی دنیا بیاد .


ممنونم خاله زری گلللللللللللللللللل
مامانٍ توت فرنگی
14 اردیبهشت 92 10:13
وای خدا را شکر که عمل به خوبی تموم شد
اونطوری که تو می ترسیدی همه را نگران کرده بودی
خدا راشکر که باز هم وبلاگت را بروز کردی



اره خود هم میدونم که چه بلبشویی به پا کرده بودم!!
اصلا طوریکه فکر میکردم نبود!!!!!
شیما
14 اردیبهشت 92 14:01
خدا رو شکر رستا جون که حالت خوبه و عمل رو هم پشت سر گذاشتی ایشالا به سلامتی رستم کوچولو بیاد بغلت


مرسسسسسسسسسسسی شیمای عزیزم، عاااااااشقتم
آتيلا جون و مامان شيما
14 اردیبهشت 92 15:02
عزيزم خيلي خوشحال شدم كه همه چي به خوبي و خوشي گذشت...
بيشتر مواظب خودت و رستم كوچولو باش...
از سوپ هاي خوشمزه ي مامانم حتما بخور...
مايعات خيلي واست خوبه...
سلام ما رو به شازده برسون...


سلام شیما جونی ،چشم عزیزم ، حتما، سوپ سرد میخورم و مامان اینا کلی هوام رو دارن ، مرسی از توجهت ، آتیلا جان رو ببوس
مامان فتانه
15 اردیبهشت 92 13:47
خوب خداروشکر که خوب گذشت...امیدوارم تا اخر هم بتونی تحمل کنی و دیگه یک مامان خوب بشی
نگار
4 مهر 92 19:24
عزیزم بعد از عمل سرکلاژ استراحت مطلق بودی؟من بعد از عمل دکتر بهم فقط 10 روز استلاجی داد بعدشم گفت نیازی به استراحت نیست و مثله سابق می تونی همه کاری بکنی فقط کار سنگین نکن